شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )

57

سفرنامه منظوم حج ( فارسى )

روان گشتند آن‌گه سوى آن كوه * كه نامش مىفزودى بر دل اندوه چو بر دامان آن كوه پا نهادند * همان بر كوه انده « 1 » پا نهادند چه كوهى ! وحشت‌انگيز سياهى * چه كوهى ! همچو دوزخ تكيه گاهى فرازش تا ثريا سر كشيده * نشيبش را ز بالا كس نديده به هر گاهى بُدى افتاده سنگى * كه گويا بر سر ره خفته زنگى دم هر سنگ او بودى چو خنجر * كه تن را كردى از تنديش بىسر فرازش مرغ از پرواز ماندى * ز تك نعمل از تكاور باز ماندى ز تقُّ تقِّ سم شد پاره گوشم * دريد و رفت از سر ، عقل و هوشم غرض در فرسخ پنجم رسيدند * به كوى عربان چادر كشيدند به هم پيچيد چون شب تيره خرگاه * رسيد از پى علمدار سحرگاه ز جا جستند باز آن ره‌نوردان * روان گشتند بر سوى بدرخان گهى در كوه و گه در دشت و گه سنگ * بپيمودند ره را هفت فرسنگ كه تا بر سوى آن منزل رسيدند * شبانگاهى در آنجا آرميدند سحر چون بانگ مرغ صبحگاهى * برآمد باز گرديدند راهى ز بهر لنگ و بهر شهر انطاب * برون رفته ز دل‌ها طاقت و تاب جمل‌ها را به سرعت مىكشيدند * كه تا در فرسخ سيّم رسيدند بُدَندى جملگى بىتاب آن شهر * ندانم از چه رو كردند از آن قهر نيفكندند بار خود در آنجا * نه نيكى ديدم و نه بَد در آنجا دو فرسخ دور تر از شهر رفتند * چنان دانم ز روى قهر رفتند ( 10 ) گره از بار خود آنجا گشادند * دو روزى بهر راحت ايستادند شباهنگام چو مه قنديل آويخت * سيه زاغ شب از وى بال و پر ريخت جرس شبگير كرده زد بر آهنگ * كه وقت بار باشد تا به كى لنگ

--> ( 1 ) . اندوه .